در دوران پرالتهاب کنونی، بازگشت به پرسشهای بنیادین درباره سیاست و آزادی، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. پادکست «آسو» در قسمت ۵۱۹۱ خود به سراغ یکی از سترگترین آثار قرن بیستم رفته است: «ریشههای توتالیتاریسم» نوشته هانا آرنت [۱]. این اثر، صرفاً یک روایت تاریخی نیست، بلکه نقشهای است برای درک اینکه چگونه جوامع مدرن ممکن است در دام استبدادهای نوین گرفتار شوند.
توتالیتاریسم؛ پدیدهای فراتر از دیکتاتوری
آرنت معتقد است که توتالیتاریسم با دیکتاتوریهای سنتی تفاوتی ماهوی دارد. در حالی که استبداد کلاسیک تنها به دنبال سرکوب مخالفان سیاسی است، توتالیتاریسم به دنبال تسخیر تمام ابعاد زندگی بشر، از قلمرو عمومی تا خصوصیترین لایههای ذهن است. او سه ستون اصلی برای این پدیده برمیشمارد: یهودستیزی، امپریالیسم و در نهایت، استقرار نظام توتالیتر.
اتمیزه شدن جامعه: بستر رویش استبداد
یکی از کلیدیترین مفاهیم در تحلیل آرنت که برای مخاطب امروز سایت «تجدد» بسیار آموزنده است، مفهوم «انسان اتمیزه شده» است. زمانی که پیوندهای اجتماعی گسسته میشوند و افراد در برابر قدرت حاکم تنها میمانند، تودهها شکل میگیرند. آرنت استدلال میکند که:
- تنهایی (Loneliness) با خلوتگزینی (Solitude) متفاوت است.
- در تنهایی، فرد پیوند خود را با دنیای مشترک از دست میدهد و همین بیریشگی، او را برای پذیرش ایدئولوژیهای افراطی آماده میکند.
- نظامهای توتالیتر از این انزوای اجتماعی تغذیه میکنند تا حقیقت را با «تبلیغات» و «ترور» جایگزین کنند.
رسالت تجدد در برابر توتالیتاریسم
برای ما که در عصر «تجدد» زیست میکنیم، درس بزرگ آرنت این است که آزادی تنها در فضای عمومی و در تعامل با «دیگری» معنا پیدا میکند. زمانی که سیاست از معنای اصیل خود یعنی «گفتگو و کنش مشترک» تهی شود و به ابزاری برای مدیریت تودهها بدل گردد، خطر بازگشت ریشههای تاریک توتالیتاریسم جدی است.
نتیجهگیری بازخوانی «ریشههای توتالیتاریسم» از طریق منابعی چون پادکست آسو [۱]، به ما یادآوری میکند که حفاظت از نهادهای مدنی و تقویت پیوندهای اجتماعی، تنها راه مقابله با اتمیزه شدن جامعه است. ما باید بیاموزیم که چگونه دوباره در فضای عمومی ظاهر شویم و مسئولیت کنشهای خود را بپذیریم.
یک تمثیل برای درک بهتر: توتالیتاریسم مانند قارچی سمی است؛ این قارچ نه در زمینهای آباد و شخمزده، بلکه تنها در زمینهای بایر، متروک و در سایه (جایی که پیوندهای انسانی خشکیده و نور حقیقت تابیده نمیشود) رشد میکند. برای از بین بردن آن، باید خاک جامعه را با مشارکت و گفتگو آبیاری کرد.
با توجه به منبع ارائه شده و بحثهای مطرح شده در پادکست «آسو» درباره کتاب «ریشههای توتالیتاریسم» هانا آرنت، مفهوم حاشیهنشینی را میتوان از منظری سیاسی و فلسفی بازخوانی کرد [۱]. در این چارچوب، حاشیهنشینی صرفاً به معنای دوری از مرکز جغرافیایی یا فقر اقتصادی نیست، بلکه به معنای طرد شدن از «قلمرو عمومی» و فضای کنش سیاسی است [۱].
در ادامه، ابعاد مختلف این مفهوم بر اساس محتوای مرتبط با منبع بررسی میشود:
۱. حاشیهنشینی به مثابه «بیحق بودن»
در تحلیلهای آرنت که در پادکست آسو مورد بحث قرار گرفته، حاشیهنشینان واقعی کسانی هستند که «حقِ داشتن حق» را از دست دادهاند [۱]. این افراد (مانند پناهجویان یا افراد بیتابعیت در دوران پس از جنگهای جهانی) به حاشیه قانون رانده میشوند؛ جایی که دیگر هیچ قانونی برای حمایت از آنها وجود ندارد و کرامت انسانیشان به دلیل نداشتن جایگاه سیاسی به خطر میافتد [۱].
۲. تولید «انسانهای زائد»
یکی از هولناکترین نتایج فرآیندهای سیاسی مدرن (مانند امپریالیسم)، تولید تودههایی است که احساس میکنند در جهان «زائد» (Superfluous) هستند [۱]. این نوع حاشیهنشینی روانی و اجتماعی باعث میشود که فرد پیوند خود را با واقعیت و جامعه از دست بدهد. وقتی بخش بزرگی از جامعه به حاشیه رانده شده و احساس کند هیچ نقشی در سرنوشت خود ندارد، به «انسان اتمیزه شده» تبدیل میشود که مستعد پذیرش ایدئولوژیهای مخرب است [۱].
۳. پیوند حاشیهنشینی و توتالیتاریسم
حاشیهنشینی بستر رشد توتالیتاریسم است. نظامهای توتالیتر از میان همین افراد حاشیهنشین و کسانی که از ساختارهای سنتی طبقاتی و اجتماعی بیرون رانده شدهاند، نیرو میگیرند [۱]. این افراد که در «تنهایی» و انزوای سیاسی به سر میبرند، جذبِ وعدههایی میشوند که به زندگیِ بیمعنا و حاشیهای آنها، هویتی کاذب اما فراگیر میبخشد [۱].
——————————————————————————–
اطلاعات خارج از منبع: لازم به ذکر است که در مباحث جامعهشناسی مدرن (خارج از منبع ذکر شده)، حاشیهنشینی به پدیدههایی نظیر سکونتگاههای غیررسمی و محرومیتهای ساختاری از خدمات شهری نیز اطلاق میشود که برای مطالعه کامل این پدیده، بررسی منابع جامعهشناسی شهری نیز توصیه میشود.
تمثیل برای درک بهتر: حاشیهنشینی سیاسی در نگاه آرنت، مانند حذف شدن نام یک بازیگر از فهرست بازیگران تئاتر است؛ فرد ممکن است هنوز در ساختمان تئاتر (جامعه) حضور داشته باشد، اما چون نقشی به او داده نشده و صدایش در صحنه (فضای عمومی) شنیده نمیشود، عملاً وجود او برای دیگران بیمعنا و «زائد» تلقی میگردد. این بینقشی، او را وادار میکند تا برای دیده شدن، به تخریب کل صحنه روی بیاورد.
در چارچوب مباحث مطرحشده در اپیزود ۵۱۹۱ پادکست آسو درباره آراء هانا آرنت، مفهوم عدالت اجتماعی را نباید صرفاً در توزیع ثروت، بلکه باید در بنیادیترین حقِ انسانی یعنی «حقِ داشتنِ حق» جستجو کرد [۱]. در نگاهی که این منبع از کتاب «ریشههای توتالیتاریسم» ارائه میدهد، عدالت زمانی نقض میشود که انسانها از ساختار سیاسی جامعه به بیرون پرتاب شوند [۱].
تحلیل عدالت اجتماعی بر اساس این منبع در چند محور قابل بررسی است:
۱. عدالت به مثابه شمول سیاسی
از منظر آرنت، بزرگترین بیعدالتی اجتماعی زمانی رخ میدهد که گروهی از انسانها (مانند پناهجویان یا بیتابعیتها) فاقد جایگاه سیاسی شوند [۱]. در این حالت، آنها نه تنها از حقوق شهروندی، بلکه از دایره حمایتهای بشری نیز خارج میشوند. بنابراین، عدالت اجتماعی یعنی تضمین اینکه هیچ انسانی «زائد» تلقی نشود و همه افراد فضایی برای کنش و سخن گفتن در قلمرو عمومی داشته باشند [۱].
۲. نقد عدالت در نظامهای توتالیتر
نظامهای توتالیتر عدالت را با تمسک به «قوانین فرادستی» مانند قانون طبیعت یا قانون تاریخ بازتعریف میکنند [۱]. آنها به نام عدالتی که گویا ریشه در نژاد یا ضرورت تاریخی دارد، حقوق فردی را پایمال کرده و دست به حذف فیزیکی و اجتماعی انسانها میزنند [۱]. در این نظامها، عدالت نه برای محافظت از فرد، بلکه برای تسریعِ آنچه «روند گریزناپذیر تاریخ» میخوانند، به کار گرفته میشود که در نهایت به بیعدالتی مطلق میانجامد.
۳. پیوند عدالت با مسئولیت جمعی
در بحثهای مرتبط با ریشههای استبداد، عدالت اجتماعی با حفظ پیوندهای انسانی گره خورده است [۱]. وقتی جامعه دچار «اتمیزه شدن» میشود و افراد نسبت به سرنوشت یکدیگر بیتفاوت میگردند، بستر برای بیعدالتی ساختاری فراهم میشود. عدالت در این معنا، بازسازی فضایی است که در آن هر فرد به عنوان عضوی مؤثر از کلِ جامعه به رسمیت شناخته شود [۱].
——————————————————————————–
اطلاعات خارج از منبع: باید توجه داشت که در نظریات کلاسیکِ عدالت اجتماعی (مانند نظریه جان رالز)، تمرکز اصلی بر بازتوزیع عادلانه منابع اقتصادی و فرصتهاست. اما هانا آرنت در کتاب «ریشههای توتالیتاریسم» بیشتر بر بعد سیاسی عدالت و خطر محرومیت از حقوق بنیادین تأکید دارد. برای درک کامل عدالت اجتماعی، مطالعه رویکردهای اقتصادی در کنار رویکردهای سیاسی-فلسفی آرنت ضروری است.
تمثیل برای درک بهتر: عدالت اجتماعی در نگاه آرنت، مانند عضویت در یک ارکستر است. بیعدالتی این نیست که به یک نوازنده ساز کمارزشتری داده شود، بلکه بیعدالتی واقعی آنجاست که او را از صحنه اخراج کنند و به او اجازه ندهند هیچگونه صدایی در کلِ اجرا داشته باشد. وقتی کسی از صحنه (فضای عمومی) حذف شود، دیگر فرقی نمیکند که نیازهای مادی او تأمین شده باشد یا نه؛ او عملاً از دنیای انسانی «حذف» شده است
تأثیر ساختارهای سیاسی بر توزیع ثروت را شرح دهید.
مبانی نظری برابری فرصتها در جوامع مدرن را نقد کنید.
Discuss فضاهای عمومی.
در ادامه بحثهای گذشته پیرامون اندیشههای هانا آرنت در پادکست «آسو»، مفهوم فضاهای عمومی (Public Spaces) یکی از کلیدیترین مفاهیمی است که برای درک تقابل میان آزادی و توتالیتاریسم باید به آن پرداخت [۱]. در نگاه آرنت، فضای عمومی صرفاً یک مکان فیزیکی (مثل پارک یا میدان شهر) نیست، بلکه عرصهای است که در آن «عمل» و «سخن» میان انسانها جاری میشود و افراد از طریق آن در برابر یکدیگر ظاهر میشوند [۱].
تحلیل فضاهای عمومی بر اساس این منبع و پیشینه بحث ما شامل موارد زیر است:
۱. فروپاشی فضای عمومی در نظامهای توتالیتر
یکی از اهداف اصلی نظامهای توتالیتر، نابودی کامل فضای عمومی است. طبق تحلیلهای ارائه شده در پادکست، این نظامها تلاش میکنند تا میان انسانها فاصله ایجاد کرده و آنها را «اتمیزه» کنند [۱]. وقتی فضای عمومی از بین میرود:
- افراد در انزوای مطلق قرار میگیرند و پیوندشان با دنیای مشترک قطع میشود [۱].
- عرصه سیاست که باید جایگاه گفتگو باشد، جای خود را به «تبلیغات» و «ایدئولوژی» یکسویه میدهد [۱].
- انسانها دیگر نمیتوانند به عنوان هویتهای منحصربهفرد در برابر هم ظاهر شوند و به بخشی از یک توده بیشکل تبدیل میشوند [۱].
۲. فضای عمومی به مثابه پناهگاهی در برابر «زائد بودن»
همانطور که در بحث حاشیهنشینی اشاره شد، خطر بزرگ در دوران مدرن، تبدیل شدن انسانها به موجودات «زائد» است [۱]. فضای عمومی تنها جایی است که به انسان هویت سیاسی میبخشد. وقتی فرد از این فضا اخراج شود، دیگر دیده نمیشود و صدایش شنیده نمیشود. بنابراین، حفظ فضاهای عمومی عملاً به معنای حفظ کرامت انسانی و جلوگیری از رانده شدن افراد به حاشیه قانون است [۱].
۳. تفاوت میان خلوت (Private) و عمومی (Public)
آرنت معتقد است که توتالیتاریسم مرز میان زندگی خصوصی و عمومی را از بین میبرد [۱]. در حالی که فضای عمومی باید محل کنش جمعی باشد، نظامهای استبدادی حتی به خلوت افراد نفوذ میکنند تا مانع از شکلگیری هرگونه اندیشه مستقل شوند. بازسازی فضای عمومی به معنای بازگرداندن این مرز است؛ جایی که افراد بتوانند آزادانه با هم معاشرت کرده و درباره سرنوشت مشترکشان تصمیم بگیرند [۱].
۴. کنشگری و تولد دوباره
فضای عمومی عرصه «آغازگری» است. هر بار که انسانی در فضای عمومی سخن میگوید یا کنشی انجام میدهد، گویی دنیای جدیدی متولد میشود. از بین بردن این فضا، در واقع کشتنِ قوه ابتکار و تغییر در انسانهاست [۱].
——————————————————————————–
اطلاعات خارج از منبع: اگرچه پادکست آسو بر کتاب «ریشههای توتالیتاریسم» تمرکز دارد، اما هانا آرنت در کتاب دیگر خود با عنوان «وضع بشر» (The Human Condition)، به تفصیل بیشتری درباره معماریِ فضای عمومی و مفهوم «آگورا» در یونان باستان سخن گفته است که مکمل بحثهای این اپیزود است.
تمثیل برای درک بهتر: فضای عمومی مانند میزی است که دور آن نشستهایم. این میز همزمان هم ما را به هم متصل میکند (چون همه دور آن هستیم) و هم ما را از هم جدا نگه میدارد (تا هر کسی حریم و جایگاه خودش را داشته باشد). توتالیتاریسم مانند این است که ناگهان این میز را از میان ما بردارند؛ در این حالت، ما یا در هم فرو میریزیم (توده میشویم) و یا به کلی از هم دور میافتیم (منزوی میشویم) و دیگر نمیتوانیم با هم ارتباطی برقرار کنیم