در نشستی با همکارانی از اروپای مرکزی و شرقی، پنهان نکردم که چپگرا هستم و سوسیالیسمِ چین را الهامبخش میدانم، نه بهعنوان الگو، بلکه محرک. واکنشِ مخاطبانم سردرگمی بود و در مواردی خصومتِ آشکار با صرفِ ذکرِ سوسیالیسم. یکی از همکاران، شوخیکنان اما با مهربانی، در
گوشم گفت سالهاست یک کمونیستِ زنده ندیده است.
با آنکه تقریباً نیمی از عمرم را در یک نظام سوسیالیستی با ویژگیهای یوگسلاوی گذراندهام، امروز از اینکه در منطقهٔ ما چه تعداد اندکی چپِ ثابتقدم باقی ماندهاند، شگفتزدهام. صادقانه بگویم، حتی خودم هم بهسختی میتوانم فراتر از برچسب کلیِ «چپگرا» تعریفی دقیق از خود ارائه کنم. رویدادهایی که در سرزمین من که اکنون دیگر وجود ندارد رخ داد، چنان عظیم و سهمگین بود که عملاً مجالی برای بحثهای ایدئولوژیک باقی نگذاشت. زیر بار جنگ، نفرت، ترس و غارت، تقریباً بیآنکه متوجه شویم، به مرحلهای لغزیدیم که بهطرزی آراسته مرحله ی «گذار» نامیده شد. به گفتهٔ مرشدان غربی ما، که شتابزده ما را برای جنگی که خودشان سهم بزرگی در شعلهور شدن آن داشتند «بربر» میخواندند، این گذار قرار بود ما را به «دموکراسی واقعی» برساند.
من بهخوبی با سرگذشت دگراندیشان و مخالفان؛ عمدتاً اهل شوروی، اما همچنین از دیگر کشورهای سوسیالیستی سابق اروپا که عمرشان را در رفتوآمد و سرگردانی میان نظامها گذراندند آشنا هستم: از سوسیالیسم و کژرویهایش سرخورده شدند، به غرب رفتند تا آزادی راستین را بیابند، اما بازگشتند، اینبار حتی سرخوردهتر. من برای ایفای نقش یک دگراندیش بیش از حد جوان بودم. و راستش را بخواهید، بهعنوان فرزند طبقهٔ کارگر، کسی که بهواسطهٔ برابری فرصتها و توانایی فردی توانست پلههای ترقی را تا ورود به زندگی دانشگاهی طی کند هیچ احساس ناامیدیای نسبت به سوسیالیسم نداشتم.
پدرم، لیوبه وانکوفسکی، خودآموختهای بود بدون تحصیلات عالی رسمی؛ در یک چاپخانه کار میکرد و ریههایش از بخار سرب پُر بود. با این همه، فلسفه میخواند، شعر مینوشت و از نظر سیاسی فعال بود؛ تا آنجا که به اتهام پخش «تبلیغات خصمانه» برای مدتی کوتاه توسط پلیس مخفی بازداشت شد. این تجربه برای خانوادهٔ ما تکاندهنده بود. خیلی زود و بدون طرح اتهام آزاد شد. پروندهای باقی ماند، اما هرگز نخواستم آن را ببینم؛ هرگز نخواستم بدانم چه کسی او را لو داده و چه کسی محکوم کرده است. زمانی که من حقوق میخواندم و درسهایم دربارهٔ نظام خودمدیریتی یوگسلاوی و مجامع نمایندگیشده را از بر میکردم، پدرم که تجربهٔ عملیِ نمایندگی کارگران در شورای شهر را داشت بیپرده به من میگفت: «این کار نخواهد کرد. این نظامِ ازکارافتاده فرو خواهد پاشید.» من حرفش را باور نمیکردم. کتابهای درسیام اصرار داشتند که یوگسلاوی از هر نظام دیگری به آرمان کمون پاریس نزدیکتر است؛ سوسیالیسمی با چهرهای انسانی. وقتی مارشال تیتو در اوج شهرت بینالمللیاش بود، سوار بر گالیب، در سفر به دور دنیا، با آیینهای باشکوه از کرهٔ شمالی تا هر کجا که تصورش را بکنید، پدرم غر میزد: «بهجای رسیدگی به کارهای داخل، دارد دنیا را میگردد.» وقتی تیتو درگذشت، من صادقانه برایش سوگواری کردم. همراه با همدانشگاهیهایم و بیهیچ اجبار، برای ادای احترام به «خانهٔ گلها»، آرامگاه نهاییاش، رفتم. پدرم باز هم غر زد، گویی حس میکرد فاجعهای در راه است. او چند سال پس از تیتو درگذشت و به چشم خود تحقق پیشبینیهایش را ندید؛ هرچند گمان میکنم حتی او هم از مقیاس خشونت و نفرتی که چون آتش به جان کشور افتاد، شوکه میشد.
با این همه، هرگز از مارکسیسم روی برنگرداند؛ مارکسیسمی که او به طور مستقل، بسیار فراتر از کتابهای درسی مدرسه، مطالعه میکرد. هرگز از پدر و مادرم حتی یک کلمهٔ تلخ دربارهٔ زندگیشان بهعنوان اعضای طبقهٔ کارگر نشنیدم؛ چه رسد به اینکه ادعا کنند سرمایهداری پاسخ کاستیهای سوسیالیسم یوگسلاوی است. از منظر امروز، فکر میکنم آنها به اندازه کافی عاقل بودند که ببینند طبقهای که ادعا میکرد نماینده کل پرولتاریا است، در واقع از کارگران دور شده و به بورژوازی سوسیالیست تبدیل شده است. آنها نظام و قشری را نقد میکردند که به آرمان سوسیالیستی، آیندهای واقعاً رهاییبخش برای فرزندانشان خیانت کرده بود.
من در فضایی آکنده از یوگسلاویگرایی و سوسیالیسم بزرگ شدم و با صداقت و سادگیِ کودکانه به هر دوی آنها دلبسته بودم. میتوانید تصور کنید «دو فقدانِ» سال ۱۹۹۱ برای من چه معنایی داشت. مقدونیهٔ مستقل نه واقعاً مستقل بود و نه از نظر اجتماعی عادلانه. این کشور که بر اصل تعیین سرنوشت ملی و امتناع از مشارکت در جنگها («واحهٔ صلح») بنا شده بود و از سوی دیگر همزمان بر خصوصیسازیِ غیرقانونی، نسخههای ویرانگر اجماع واشنگتن و سیاستهای مشابه، در عمل هرآنچه را طی دهههای پیش ساخته بود از دست داد. هر گام تازه بهسوی آنچه «اروپاییسازی» نامیده میشد، به معنای «غیرمقدونیسازی» بود: از دست رفتن کرامت ملی و انسانی و حتی حقِ در خانه بودن در کشورِ خود. بدتر از همه، طبقهای تازه از ثروتمندانِ یکشبه سر برآورد، یعنی نخبگانِ کمپرادور که از راه غارتِ ثروتِ جمعی به ثروت رسیدند؛ در حالیکه جمعیت کشور فقیر، تحقیر و به خردهریزهایی که از بالا پرتاب میشد وابسته شد. در چنین شرایطی نسلی رشد کرد که خود را «فرزندانِ گذار» مینامید؛ نسلی که نه سوسیالیسم را تجربه کرد و نه شاهد هیچ پیشرفت دموکراتیکِ واقعی بود. افراد مسنتری چون من («فسیلهای» نظام قدیم که امروز اهریمنی و از حافظهٔ جمعی حذف شدهاند) بهطور طبیعی به این نسل گرایش پیدا میکنند و با آنها بستری شکننده اما موجود برای ایدهها و پراتیکِ چپ میسازند.
در یوگسلاویِ سابق، ما بسیار بهتر و آزادتر از مردمِ دیگر کشورهای بلوک شرق زندگی میکردیم، البته صادقانه بگویم، اغلب با اتکا به اعتبار و وامهای صندوق بینالمللی پول. طبیعی است که تجربههای آنها با ما متفاوت بود. ما حتی «ستاد فرماندهی» در مسکو یا عضویت در پیمان ورشو هم نداشتیم. با این حال، پس از همهٔ ویرانیهایی که سرمایهداری به بار آورد، به نوعی امیدوار بودم خاطراتِ سوسیالیسم به هم نزدیک شوند. به اشتباه تصور میکردم که حداقل نوعی نوستالژی، اگر نگوییم یک ایدئولوژی چپ، باقی مانده است. اشتباهم ثابت شد.
در نشستی با همکارانی از اروپای مرکزی و شرقی، پنهان نکردم که چپگرا هستم و سوسیالیسمِ چین را الهامبخش میدانم، نه بهعنوان الگو، بلکه محرک. واکنشِ مخاطبانم سردرگمی بود و در مواردی خصومتِ آشکار با صرفِ ذکرِ سوسیالیسم. یکی از همکاران، شوخیکنان اما با مهربانی، در گوشم گفت سالهاست یک کمونیستِ زنده ندیده است (در پکن بودیم!). بیشترین همدلی از سوی یک همکار یونانی آمد که شجاعتم را برای گفتنِ آنچه دیگران از آن پرهیز میکردند ستود و مرا از نظر ایدئولوژیک نزدیک به خود دانست. بگذارید بر این طعنه تأکید کنم: کسی که هرگز زیر سوسیالیسم زندگی نکرده بود، از برخی که آن را زیسته بودند به من نزدیکتر مینمود.
“جنگ سرد دوم” از رقابت ژئوپولیتیک به عدمتحملِ ایدئولوژیک در حال تغییر است. گرایشهای فاشیستی دیگر پنهان نمیشوند. احزاب سوسیالیست و کمونیست، کمابیش با خشونت در «غربِ دموکراتیک» ممنوع میشوند. دورترین موضعِ چپی که هنوز تحمل میشود، سوسیالدموکراسی است؛ آن هم که خود هرچه بیشتر به سوی لیبرالیسم متمایل می شود. در این شرایط، مشخص میشود که ما درباره سوسیالیسم و مبارزه چپگرایانه از به اصطلاح جهان سوم یا جنوب جهانی، به ویژه از کشورهایی که تحت امپریالیسم ایالات متحده رنج میبرند، مانند ونزوئلا، کوبا، بخشهایی از هند، حتی ویتنام، بیشتر خواهیم آموخت.
چپگرایی نه تنها به دلیل فشار خارجی و فرصتطلبی، بلکه به دلیل جهل و تنبلی فکری نیز در حال افول است. آه، بله! و خیانت به اصطلاح مارکسیستهای غربی که زمانی تحسین شان میکردیم؛ چیزی که گابریل راکهیل به طرز درخشانی آن را واکاوی کرد.. برای ما که به سنین پختهتری رسیدهایم، این یعنی دو گام به عقب برداشتن تا یک گام به جلو رفتن. برای نسلهای جوانتری که همین حالا «در میداناند»، مسئله بیش از غریزه، آموزشِ پایه است. باید به نظریهای بازگردیم که زمانی بدیهی میپنداشتیم و قدرش را ندانستیم. پیش از همه، باید نقدِ ضداستعماری را مطالعه کنیم و از آن بیاموزیم. آنچه نیاز داریم، «مدرسهٔ حزبیِ» جهانیِ سوسیالیسم است.
اینکه چگونه سوسیالیسم را بنا کنیم، داستانی دیگر و دشوارتر است. اما بدون بنیانِ نظری و درکِ روشن از جهان، امیدی به تغییر آن نیست. بار دیگر با همان دوراهیهای قدیمی روبهرو هستیم: آیا سوسیالیسم در یک کشور ممکن است، یا به انقلابی جهانی نیاز دارد؟ در تلویزیون چین، مجریِ محبوب از مهمانش میپرسد: آیا چین واقعاً، یا هنوز کشوری سوسیالیستی است؟ در روایتِ مسلطِ زادهٔ غرب، کوبا و ونزوئلا بهعنوان «اثبات» ناکارآمدیِ سوسیالیسم عرضه میشوند، بیآنکه قهرمانیِ جوامعشان در مقاومت در برابر دههها تحریمِ بیرحمانهٔ امپریالیستی به رسمیت شناخته شود.
زمان آن رسیده است که مارکسیسم، سوسیالیسم و مبارزاتِ چپ را دوباره در مقیاسی جهانی بیاموزیم؛ از نبردهای گذشته و حال علیه ستم درس بگیریم؛ و در برابر سرمایهداریِ شبهفاشیستی که بار دیگر زندگی و جوامع ما را تهدید میکند، بایستیم. بسیاری قطبنمای اخلاقی و ایدئولوژیک خود را از دست دادهاند، قطبنمایی که خود از دل همان نظامهایی برآمده است که اکنون میخواهند آن را به چالش بکشند.
بیایید ایدهها، دانش و شجاعتِ خود را بازپس بگیریم و با هم آیندهای واقعاً رهاییبخش را تصور کنیم.
منبع: کنترپانچ