تهران بیخواب؛ ۳۷ شب انفجار و تداوم زندگی
محمدحسین موسوی – شرق: تهرانیها ۳۷ روز است که شبها با صدای انفجار از خواب بیدار میشوند و صبحها از ترس حملات هوایی، با تردید و ترس در خیابانها تردد میکنند. تهران در حال گذراندن یکی از رعبانگیزترین روزهای تاریخ پر افت و خیز خود است. در این میان، نام بعضی محلات بیشتر با خبر انفجار پیوند خورده است؛ مناطقی در شرق و غرب تهران که ساکنانش بیشتر از مناطق دیگر شهر، بوی سوختگی و باروت را حس کردهاند و شبهای سختتری را نسبت به مناطق دیگر گذراندهاند. چیتگر و اکباتان از این محلات هستند. شرایط جنگ جز آسیبهای فیزیکی بر چهره شهر، بر روان شهروندان نیز تأثیری عمیق گذاشته، اما «زندگی» متوقف نشده است؛ از مهدکودکهای خودگردان تا رسیدگی به همسایگان تنها. شهروندان تهرانی در حال تلاش برای تداوم زندگی روزمره خود زیر این بمباران طاقتفرسا هستند.
خیابانهای خلوت چیتگر
خیابانهای اطراف میدان المپیک خلوت است؛ میدانی که از پرتراکمترین میدانهای محله «چیتگر» است. معدود ترددهایی که جریان دارد، یا مربوط به خودروهای انتظامی است یا مربوط به افرادی که برای خریدهای روزمره بیرون آمدهاند و بهسرعت در حال بازگشت به خانه خود هستند. در خیابان «چشمه شرقی» که مجاور «خیابان دهکده المپیک» است، ساختمانی مورد اصابت قرار گرفته. مردی با چند نان در دست در حال حرکت در پیادهراه است، به ساختمان که میرسد، چند دقیقه کنار آن میایستد. مرد محاسن سفیدی دارد و از روی لباسهایش پیداست که خانهاش در همین نزدیکی است: «جنگ است دیگر، به هر حال مسائل خود را دارد». با اینکه از ابتدای جنگ تا امروز بسیاری از اهالی، خانههایشان را ترک کردهاند، او اما در خانه مانده و حتی کارهایی برای تحملپذیرترکردن وضعیت کرده است: «مدیر بازنشسته دبستانی در جنتآباد هستم. با معلمهایی که میشناختم و در تهران ماندهاند، ظهرها برای بچههای محل چند ساعت کلاس درس میگذاریم. سخت هم نمیگیریم، بیشتر میخواهیم بچهها در کنار هم باشند و از فضای جنگ دور شوند». اما دورشدن از فضای جنگ دشوار است. او شبهای سختی را گذرانده: «بعضی شبها اصلا نمیشود خوابید، من در دوران بمباران جنگ هشتساله نیز تهران بودم، این بار اما فرق دارد. بمبها تمام خانهمان را میلرزاند. یک شب چند تابلو از دیوار خانه افتاد و همسرم از ترس حالش بد شد و به بیمارستان رفتیم». تنهایی نیز وضعیت را ترسناکتر کرده است؛ مرد میگوید از هفته آخر اسفند کمکم محله خلوت و خلوتتر شد: «در ساختمان ۱۲واحدی ما، فقط سه واحد پر است. ساختمانهای اطراف نیز تکوتوک کسی مانده است. مدرسه موقتی که داریم نیز حالا تنها چهار بچه دارد». در خیابان «بیستوپنجم» در نزدیکی خیابان «چشمه شرقی» کافهای کوچک قرار دارد؛ کافهای که باز است و یکی از میزهای آن نیز میزبان چند مشتری زن است. در کافه موسیقی آرامی در حال پخششدن است. باریستای کافه که پسرجوانی است، حین کار میگوید: «هیچوقت اینقدر خلوت نبوده است. مشتریان بسیار کمی داریم». زنانی که مشتری کافه هستند، از کافه خارج میشوند، یکی از آنها با تأیید حرف پسر جوان میگوید: «ما هم با ترس و لرز توانستیم هماهنگ کنیم که برای تغییر حال و هوا، از خانه خارج شویم و اینجا بیاییم. کاش زودتر این جنگ تمام شود». او به صدای انفجار عادت کرده است، اما این عادت از ترسش کم نکرده: «اوایل با هر صدایی بهسرعت با خانوادهام به راهرو امنتر خانه میرفتیم، اما حالا دیگر به راحتی تشخیص میدهیم که هواپیماست، انفجار است یا صدای پدافند میآید؛ معمولا نیز اگر زیاد نزدیک نباشد واکنشی نشان نمیدهیم. این بیشتر از اینکه به علت شجاعت ما باشد، به این دلیل است که از این وضعیت خسته شدهایم، چقدر از خواب بیدار شویم و برویم در راهرو؟».
مردم دنبال داروی خواب هستند
در خیابان «میدان المپیک» داروخانهای کوچک قرار دارد. در داروخانه، دو مرد پشت باجه ایستادهاند، آنها میگویند این روزها بیش از هر چیز، درخواست داروهای خوابآور دریافت میکنند: «فروش قرصهایی مانند ملاتونین یا آرامبخشهای مثل پوکساید از قبل بیشتر شده است». آنها در شرایط جنگ، هر روز داروخانه را باز نگه داشتند، اما از نظر اقتصادی هر روز بیشتر از روز قبل با ریزش مشتری مواجه میشوند: «از یکی، دو هفته پس از شروع جنگ، هر روز میزان مشتریان ما کمتر شد. بعضی داروها هم افزایش قیمت زیادی خوردند و در این شرایط جز افرادی که واقعا نیاز فوری به دارو دارند، باقی از خرید منصرف شدند». روبهروی داروخانه بخشی از مسیر دوچرخهسواری منطقه قرار دارد؛ مسیری که از امنترین مسیرها برای دوچرخهسواران در شهر تهران است. مردی جوان با عینک آفتابی روی دوچرخهاش ایستاده و آب میخورد. پوست آفتابسوخته و وسایل کاملش نشان میدهد که در دوچرخهسواری حرفهای است. دوچرخه را به تیر برقی تکیه میدهد و حالا که کمی نفسش بالا آمده است میگوید: «من ساکن خیابان بالایی هستم. این مسیر را معمولا با دوستانم در روزهای تعطیل رکاب میزنیم تا هم دیداری تازه کرده باشیم و هم ورزش کنیم». اما از شروع جنگ، او در این مسیر تنهاست، زیرا دوستانش یا از شهر رفتهاند یا از ترس بمباران از خانه بیرون نمیآیند: «من نمیتوانم خانه بمانم، در خانه که بمانم و دوچرخهسواری نکنم حالم بد میشود». اما دوچرخهسواری در این شرایط مخصوصا در چیتگر بیمخاطره نیست: «هفته پیش در میان مسیر همیشگیام بودم که بمباران شروع شد. مغازهها نیز تعطیل بودند و مجبور شدم برای پناهگرفتن از یکی از عابران که داشت وارد خانهاش میشد درخواست کنم من را نیز چند دقیقهای راه بدهد». خلوتی خیابان سرعت خودروها را بیشتر کرده است: «جدیدا پلیس دوباره آمده و در خیابان میایستد و جریمه میکند. قبل از عید خیابانها بسیار خطرناک شده بود، چون ماشینها بلوار را خالی میدیدند و بیتوجه به خط دوچرخهسواری گاز میدادند». در خیابان یک قنادی دیده میشود؛ چراغ بیلبورد تبلیغاتی قنادی روشن است، اما وقتی وارد میشوید، بیشتر چراغها خاموش و یخچالها خالی است. از فروشنده مغازه که مرد جوانی با پیراهنی زرد است، درباره اوضاع فروش میپرسم: «افتضاح. از اول جنگ تا به حال، جز سه روز منتهی به سال تحویل، بازار خراب است». او با دست به یخچالهایی اشاره میکند که جز چند مدل محدود شیرینی، خالی است: «شیرینی چیزی است که هم زود کهنه میشود و هم زود خراب میشود. ما دیگر جز شیرینی خامهای و رولت، شیرینی تر نمیآوریم. از شیرینیهای خشک هم بیشتر شیرینیهایی مثل آلمانی را که تاریخ مصرف طولانیای دارند، تهیه میکنیم». او میگوید دولت باید به فکر خردهفروشها باشد، زیرا سه ماه است درست کار نکردهاند: «از حوادث دیماه به بعد ما فروش خوبی نداشتیم. امید داشتیم در فروش شب عید برخی از کمبودها جبران شود که آن نیز با شروع جنگ از بین رفت. ما در کنار خیابان هستیم و وضعمان کمی بهتر است، مغازههایی که در کوچهها و خیابانهای فرعی هستند روزگار سختی را میگذرانند».
سکوت جنگ در اکباتان
«شهرک اکباتان» یکی از پرتراکمترین مناطق تهران است و شلوغی دائمی کافهها، بازارچهها و کریدورهایش از نمادهای «زندگی» در این بخش از شهر است. اما ۳۷ روز بمباران شهر به «زندگی» در اکباتان نیز رحم نکرده؛ حملات متعدد به فرودگاه مهرآباد و مکانهای نزدیک شهرک، از تعداد ساکنان مجتمع کاسته است. بعضی حملات آسیبهایی فیزیکی به چند بلوک در فاز دو شهرک زده و صدای آژیر ممتد و تکرارشونده فرودگاه مهرآباد، حس ناامنی را به دل شهروندان تزریق کرده است. «حسنا» موهای جوگندمی دارد و با سگش در حال پیادهروی است. او ساکن بلوک ۱۸ در فاز دو اکباتان است؛ بلوکی نسبتا نزدیک به فرودگاه مهرآباد. او درباره «آژیر خطر مهرآباد» میگوید که تبدیل به موسیقی متن این روزهای سخت زندگی در اکباتان شده است: «وقت و بیوقت صدای آژیر میآید. گاهی حملات حتی به مهرآباد هم نیست، اما باز آژیر میزند. اوایل جنگ با این صدا به طبقات منفی بلوک میرفتیم، اما الان مینشینیم در خانه و دعا میکنیم که اتفاقی نیفتد». او تنها کسی نیست که دیگر حوصله رفتن به طبقات امنتر را ندارد: «در طبقه و راهرو ما بیشتر افراد خانههایشان را ترک کردهاند؛ مخصوصا زمانی که بمباران سولههای نزدیک به اکباتان در مهرآباد شروع شد و شیشهها شکست، خیلیها ساختمان را ترک کردند. افرادی هم که مثل ما باقی ماندهاند، دیگر رضایت به سرنوشت دادهایم. چند بار باید طبقات را پایین برویم و بالا بیاییم؛ آنهم نصف شب و وسط روز؟». اکباتان واحدهای زیادی دارد که فقط یک ساکن دارند، زنان و مردانی که اغلب مسن هستند و با رفتن بچهها و خانوادههایشان از این مجتمع تاریخی، تنها در واحد خود ماندهاند. «حسنا» میگوید همسایهها از اول جنگ نسبت به این افرادی که تنها هستند، بیتوجه نبودهاند: «در هفتههای اول که تعداد ساکنان بیشتر بود، بعد از هر انفجار یا در هنگام رفتن به طبقات زیرین، چند نفر در هر بلوک مسئول این بودند که سراغ افراد تنها بروند تا هم حال و احوالی کنند و هم آنها را با خود به طبقات امنتر بیاورند. حتی یک بار یکی از همسایهها با صدای انفجار و شکستهشدن شیشههای خانهاش حالش بد شده بود و همین سیستم مراقبتی باعث شد زود یکی از همسایگان به سراغ او برود و قبل از اینکه دیر بشود او را به بیمارستان ببرد. الان نیز با وجود کمشدن نسبی سکنه، حواسها به این افراد تنها هست، هرچند دیگر تعداد کم است و حوصلهها نیز کمتر».
بازی در میانه جنگ
«با اولین صدای آژیر یا انفجار برمیگردیم. هرچقدر تلاش کردیم بچهها از فضای جنگ دور باشند، اما فهمیدهاند که جنگ است و انفجار است و باید فرار کرد». این را «یوسف» میگوید؛ مردی با کت مشکی و ریشهایی که میگوید بعد از عید حتی حوصله تراشیدن آنها را ندارد: «ما با چند نفر از ساکنان اکباتان دو روز یک بار بچهها را میآوریم اینجا تا با هم فوتبال بازی کنند یا هر بازی دیگری که کمی باعث شود بدوند و از خانهنشینی دربیایند». روبهرو محیطی نسبتا وسیع قرار دارد که نزدیک ۱۰ کودک در حال فوتبال بازیکردن در آن هستند؛ محیطی که قبلا جای پارک ماشینها بود: «اینجا جای پارک ماشین میهمانها یا افرادی که برای گشتوگذار در بین کافههای اکباتان میآمدند، بود. از هفته آخر اسفند اما اکثرا خالی است و محل بازی بچهها شده است». «یوسف» میگوید جنگ که شروع شد دو هفته از تهران به خانه دوستشان در بابلسر رفتند: «رفتیم اما دیگر چقدر باید میماندیم؟ آدم آرامشی که در خانه دارد، جای دیگر ندارد. همسرم و بچهها خسته شده بودند». آنها وقتی برگشتند با وضعیتی مواجه شدند که انتظارش را نداشتند: «زمانی که ما رفتیم اینقدر صدای انفجارها یا حملات نزدیک نبود و بیشتر همسایهها نیز حضور داشتند. اما وقتی برگشتیم، متوجه شدیم مهرآباد دائما مورد حمله قرار میگیرد و شبها صدای هواپیما میآید. شبهای اول بسیار ترسناک بود. خیلی از همسایههای ما رفته بودند و این شرایط را ترسناکتر میکرد. اما کمکم عادت کردیم و تلاش کردیم حداقل مراقب بچهها باشیم». در اکباتان بازارچههای زیادی وجود دارد، یکی از معروفترین و پر رفت و آمدترین آنها، «بازارچه کوثر» است که در فاز دو شهرک قرار دارد. بازارچه کوثر چند کافه و رستوران دارد که معمولا شلوغ هستند، همینطور کریدورهایی دارد که محل گردهمایی جوانان است. اما حالا بازارچه در سکوتی عمیق فرو رفته است. جز صدای آهنگی که از اسپیکر یکی از کافهها پخش میشود، خبری از سروصدای دیگری نیست. در طبقه پایین بازارچه مجاور کوثر که چند پیتزافروشی شلوغ قرار دارد، خبری از هیچکس نیست و بیشتر مغازهها تعطیل هستند. «حسین» در یکی از کافهها کار میکند؛ کافهای با تم نارنجی که از زمان شروع جنگ دیگر رنگ شلوغی سابق را به خود ندیده است: «ما در روزهای معمولی بسیار شلوغ هستیم، ولی این جنگ کاری کرد که در روز تکوتوک مشتری میآید». او نگران تعدیل نیرو است: «همین روزها نیز حرفش هست که امکان تعدیل نیرو وجود دارد. این برای منی که بچه اکباتان هستم و عاشق کار در اینجا، خبر خیلی دردناکی است».