بحث درباره احتمال مداخله نظامی ایالات متحده در ایران، بار دیگر در فضای رسانه‌ای و در میان بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور برجسته شده است. مدافعان این رویکرد معمولاً استدلال می‌کنند که حمله نظامی می‌تواند به تضعیف حکومت، ایجاد گشایش سیاسی و در نهایت فروپاشی ساختار اقتدارگرا منجر شود. این تصور، اما بیش از آن‌که بر تحلیل تاریخی و جامعه‌شناختی استوار باشد، بر عواطف سیاسی، خشم انباشته و فراموشی تجربه‌های پیشین تکیه دارد. جنگ اول خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ یکی از مهم‌ترین این تجربه‌هاست؛ تجربه‌ای که اگر جدی گرفته شود، نه تنها از مداخله نظامی دفاع نمی‌کند، بلکه آن را به‌عنوان مسیری پرهزینه، ناکارآمد و در نهایت ضدِ منافع جامعه معرفی می‌کند.

در ژانویه ۱۹۹۱، ایالات متحده و ائتلاف بین‌المللی همراه آن با عملیات «طوفان صحرا» به عراق حمله کردند. روایت رسمی این جنگ بر آزادسازی کویت و مهار صدام حسین تأکید داشت، اما منطق واقعی عملیات بسیار محدودتر و حساب‌شده‌تر بود. نیروی هوایی آمریکا در مدت کوتاهی زیرساخت‌های حیاتی عراق را هدف قرار داد: شبکه برق، پالایشگاه‌ها، تأسیسات آب‌رسانی، پل‌ها و سیستم‌های ارتباطی. دولت عراق از منظر کارکردهای مدنی و خدماتی فلج شد، اما هسته سخت قدرت سیاسی و دستگاه سرکوب آن ــ شامل ارتش زمینی، گارد جمهوری و نیروهای امنیتی ــ عمدتاً دست‌نخورده باقی ماند. این رویکرد نه حاصل خطای محاسباتی، بلکه بخشی از راهبردی آگاهانه بود که هدفش «تنبیه» رژیم بدون فروپاشی کامل آن بود؛ راهبردی که ریشه در نگرانی از بی‌ثباتی منطقه‌ای و برهم خوردن توازن قدرت داشت.

پیامدهای این انتخاب بلافاصله پس از پایان جنگ آشکار شد. در شمال عراق، کردها و در جنوب، شیعیان با این تصور که شرایط بین‌المللی تغییر کرده و ایالات متحده مانع سرکوب نخواهد شد، دست به قیام زدند. اما این امید به‌سرعت فرو ریخت. هیچ حمایت خارجی مؤثری از این شورش‌ها صورت نگرفت و تنها اقدام محدود، ایجاد مناطق پرواز ممنوع بود؛ آن هم پس از سرکوب گسترده و با کارکردی بسیار محدود. رژیم صدام برای درهم شکستن اعتراضات داخلی نیازی به نیروی هوایی نداشت. تانک‌ها، توپخانه و نیروهای زمینی کافی بودند. قیام‌ها سرکوب شدند و هزاران نفر کشته یا آواره شدند. این تجربه به‌روشنی نشان داد که مداخله نظامی محدود، نه تنها لزوماً به تضعیف رژیم‌های اقتدارگرا منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند فرصت‌های تازه‌ای برای تحکیم قدرت سرکوبگرانه آن‌ها فراهم کند.

دهه پس از جنگ، تصویر کامل‌تری از پیامدهای این مداخله ارائه داد. عملیات ۱۹۹۱ نه به تضعیف پایدار دیکتاتوری انجامید و نه راهی به سوی دموکراسی گشود. صدام حسین در قدرت باقی ماند و دستگاه سرکوب خود را بازسازی کرد. در عین حال، تحریم‌های گسترده‌ای که به نام «فشار بر رژیم» اعمال شدند، عملاً جامعه عراق را هدف گرفتند. فروپاشی نظام سلامت، کمبود شدید دارو، سوءتغذیه گسترده، مرگ هزاران کودک و فرسایش زیرساخت‌های اجتماعی، بخشی از پیامدهای مستقیم این سیاست بود. آنچه شکل گرفت، نوعی دیکتاتوری تحریم‌محور بود؛ حکومتی که بقایش با فقر، گرسنگی و فرسودگی جامعه گره خورد. غرب، آگاهانه یا ناآگاهانه، در بازتولید این وضعیت نقش ایفا کرد و بحران انسانی را به امری ساختاری بدل ساخت.

اهمیت این تجربه برای ایران امروز از آن‌جاست که بسیاری از استدلال‌های مطرح‌شده در دفاع از مداخله نظامی، شباهت‌های نگران‌کننده‌ای با توجیهات جنگ ۱۹۹۱ دارند. وعده‌هایی مانند «حمله محدود»، «فلج کردن ماشین حکومت» و «ایجاد فرصت برای قیام داخلی» پیش‌تر آزموده شده‌اند و نتیجه‌ای جز سرکوب، شکست و رنج گسترده برای مردم به همراه نداشته‌اند. ایران، مانند عراقِ دوران صدام، دولتی است که ابزارهای اصلی کنترل داخلی‌اش نه نیروی هوایی، بلکه شبکه‌ای پیچیده از نیروهای امنیتی، اطلاعاتی، شبه‌نظامی و اقتصادی است. بمباران زیرساخت‌ها لزوماً این شبکه را از کار نمی‌اندازد و چه‌بسا آن را خشن‌تر، بسته‌تر و ایدئولوژیک‌تر کند. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که دولت‌های تحت حمله خارجی، با اتکا به گفتمان «دفاع ملی»، هرگونه اعتراض داخلی را به خیانت پیوند می‌زنند و فضای سیاسی را بیش از پیش محدود می‌کنند.

از سوی دیگر، تصور «حمایت خارجی از قیام داخلی» بیش از آن‌که تحلیل باشد، فرافکنی آرزو است. قدرت‌های بزرگ بر اساس منافع ژئوپلیتیکی خود عمل می‌کنند، نه تعهد به دموکراسی. در سال ۱۹۹۱، منافع آمریکا ایجاب می‌کرد که صدام سقوط نکند، زیرا فروپاشی کامل عراق می‌توانست توازن منطقه‌ای را بر هم بزند. در مورد ایران نیز هیچ تضمینی وجود ندارد که منافع قدرت‌های خارجی با خواست دموکراسی‌خواهانه جامعه ایران هم‌راستا باشد؛ حتی ممکن است یک ایران ضعیف، تحریم‌شده و بی‌ثبات برای برخی بازیگران مطلوب‌تر از یک ایران دموکراتیک و مستقل باشد.

هزینه اصلی مداخله نظامی همواره بر دوش جامعه است. زیرساخت‌های ویران‌شده سال‌ها بازسازی نمی‌شوند، فقر مزمن می‌شود، سرمایه انسانی فرسوده می‌گردد و امکان سازمان‌یابی اجتماعی کاهش می‌یابد. جامعه‌ای که درگیر بقاست، به‌سختی می‌تواند پروژه‌ای پایدار برای آزادی و دموکراسی پیش ببرد. مخالفت با مداخله نظامی، دفاع از وضع موجود نیست؛ بلکه رد مسیری است که بارها آزموده شده و بارها به بن‌بست رسیده است. اپوزیسیونی که حمله نظامی را توصیه می‌کند، معمولاً به پرسش بنیادین پاسخ نمی‌دهد: پس از حمله چه می‌شود؟ چه نیروی اجتماعی، با چه سازمان و چه برنامه‌ای، قرار است قدرت را در دست بگیرد؟

تجربه عراق نشان می‌دهد که تضعیف یا حتی حذف دولت، به‌خودی‌خود به دموکراسی منجر نمی‌شود. خلأ قدرت اغلب با خشونت، فرقه‌گرایی و مداخله‌های بیشتر پر می‌شود. تاریخ، اگر جدی گرفته شود، نه وعده نجات فوری می‌دهد و نه امیدهای کاذب می‌سازد؛ بلکه هشدار می‌دهد. جنگ اول خلیج فارس یکی از روشن‌ترین این هشدارهاست؛ هشداری که نادیده گرفتن آن می‌تواند بهای سنگینی برای جامعه ایران داشته باشد، به‌ویژه در زمانی که وسوسه راه‌حل‌های فوری و بیرونی، بیش از هر زمان دیگری در فضای سیاسی بازتولید می‌شود.

print