اپیکور (Epicure) یا اپیکیورِس و در منابع معتبر ابیقور هم گفته میشود حکیم و فیلسوفِ برجستهی یونان باستان است که مکتبِ اپیکوریسم (Epicureanism) را بنا نهاد. فیلسوفی لذتگرا که فلسفهی لذت را در ابعادِ مختلف و متنوع به دایرهی تعبیر آورد. وی زادهی ۳۴۱ (پ-م) و درگذشت در سالِ ۲۷۰(پ-م) است که در جزیرهی یونانی «ساموس» در حدود آتن چشم به روی جهان بازنمود. (لازم به توضیح است که دربارهی تولد و مرگ اپیکور این را متذکر شوم که در سالشماری پیش از میلاد (ق.م) هر چه به سمت میلاد مسیح (سالِ صفر میلادی) نزدیک میشویم عدد کوچکتر میشود و هر چه قدر به عقبتر در تاریخ برویم عدد بزرگتر میشود ضمن اینکه وقتی این دو را باهم جمع میکنیم حاصل آن ۷۲ سال زندگی فرد میشود و در چنین حالتی سال معکوس حساب میشود) وی زیر تأثیر دموکریت و آریستیپوس و پیرهون تلمذ کردند و بنا بر قرائنی که در دست است به مکتبِ: «کلبیون» پیوسته و با آراء و عقاید افلاطونی نیز سرِ سازگاری نداشته و مکتب خویش را در آتن به نامِ «باغ» تأسیس کرده است. اپیکور فردی سادهزیست و بیآلایش بوده که به همراهِ پیروانش به خوردوخوراک ساده و بحث دربارهی طیف گستردهای از موضوعات فلسفی معروف هستند. نقلقولهایی شده که اپیکور آثارِ فراوانی را در سیر زندگی فکری خویش به دایرهی نگارش آورده که شمار آنها بیش از ۳۰۰ اثر در موضوعاتِ مختلف است اما شوربختانه به دلیل رویدادهای تاریخی و حوادث جانبی تنها سه نامه از این فیلسوف آموزنده در دست است که بخش عمدهای از آثارِ برجایمانده حولِ محور آموزههای بنیادین و گفتارهای واتیکان است. دورهی فلسفهی او هلنیستی و حیطهی کاریاش فلسفهی غرب است و مکتب آن لذتگرایی است و ایدههای چشمگیرش بیشتر آپونیا-آتاراکسیا- انحراف اتمی و لذائذ «آنی» و «ایستا» میباشد. هدفِ فلسفه از نگاه اپیکور درواقع کمک به مردم در جهتِ نیل به زندگی شاد و آرام است که این عبارات را «آتاراکسیا» یعنی صلح و آزادی از ترس و «آپونیا» به معنی فقدانِ درد بیان میدارد. اپیکور بر این باور بود که مردم زمانی میتوانند در پی فلسفه بروند که در زندگی بهنوعی خودکفایی و استقلال و آرامش روح و بینیازی در حیطهی دوستانشان و محیطِ پیرامون (اجتماع) دست یابند. اپیکور عامل و ریشهی همهی بیآرامیها و عصبیتهای انسانی را انکار مرگ میداند و معتقد است که به هراندازه که به مرگ گرایش داشته باشیم و این مفهومِ مجرد را در ذهن خود پرورش دهیم به همان اندازه دچارِ تشویش، اضطراب، ریاکاری، خودخواهی و رفتارهای خود محافظانه خواهیم شد. اپیکور معتقد است که مرگ پایان کار هم برای جسم و هم برای روح است و این چیزی نیست که آدم از آن هراس داشته باشد. اپیکور بهمانند ارسطو فیلسوفی تجربهگرا بود و بیشتر به مفاهیم عینی گرایش داشت بهطوریکه میگوید: « حواس تنها منابع اتکای انسان در شناخت دنیای افراد هستند.» یعنی شما از طریق حسِ بینایی میتوانید پدیدهها را بشناسید و یا از طریقِ حسِ چشایی یا شنوایی و لامسه میتوانید اغلب پدیدهها را بررسی و به یک شناخت کلی از آنها دستیابید. اندیشهی اپیکور تأثیر ژرف و شگرفی بر اندیشهی متفکرانی چون: جان لاک، توماس جفرسون، جرمی بنتام و کارل مارکس گذاشت؛ بنابراین تفکر اپیکور یکی از مهمترین و شاخصترین جریانهای فلسفی دورانِ باستان به شمار میرود. این مکتب عمدتاً بر اخلاق، لذت، دوستی و رهایی از ترس متمرکز است و تأثیر زیادی بر فلسفهی غرب بهویژه در دورانِ نوزایی و روشنگری گذاشته است. اصلِ تفکرِ اپیکور درواقع رسیدن به زندگی سعادتمند از راهِ لذتِ عقلانی و رهایی از ترس است؛ یعنی راهِ رسیدن به زندگی سعادتمند را با لذت عقلانی پیوند میدهد و گویی عقلانی فکر کردن به مفاهیم مجردی چون لذت و ترس تنها با آگاهی و عقل لازم به دست میآید و این لذت عقلانی است که جایگاه اجتماعی شمارا از حیثِ آرامش و آسایش تعیین و مشخص میکند. اپیکور باور دارد که هدف اصلی زندگی انسان، رسیدن به شادکامی (اُودائمونیا) و آرامش روان (آتاراکسیا) است اما برخلاف برداشت عامیانه که تعبیر غلطی از تفکر اپیکور دارند و بیشتر لذتگرایی سطحی را مدنظر دارند وی لذتگرایی سطحی را رد میکند و نوعی لذتگرایی عقلانی (hedonism) ارائه میدهد که بیشتر بر پرهیز از درد و اضطراب و رسیدنِ به آرامش تأکید دارد. به نظر میرسد که با تغییر نگاه میتوان به آرامش روان و پرهیز از درد و یا رنج دستیافت یعنی شما وقتی درد و یا رنج در زندگی دارید مهمترین راهکار تغییر نگاه است و بایستی خودتان را از آن فضای دردمند به فضایی شاداب و شادکامانه سوق دهید که انجام این مهم شاید کاری بس دشوار باشد. با این تعابیر، مبانی نظری تفکر اپیکور شامل موارد ذیل است: ۱- معرفتشناسی: اتکای بدحواس. اپیکور معتقد بود که حس، منشأ همه ی شناختها است. وی میگوید:«ادراکهای حسی ما درست هستند اما تغییرهای نادرست ممکن است ما را گمراه کنند. وی رویکردی تجربهگرایانه (empiricist) دارد یعنی باور به اینکه تجربهی حسی پایهی شناخت ماست.۲- فیزیک: مادهگرایی (اتمیسم دموکریتی). اپیکور سعی کرد تا که نظریهی اتمی «دموکریتوس» را گسترش و بسط دهد؛ یعنی معتقد بود که جهان از اتم و خلأ ساختهشده است و هیچچیزی غیرمادی یا ماوراءالطبیعه وجود ندارد. حتی روحِ انسان نیز از نوعیاتم لطیف ساختهشده و پس از مرگ از هم میپاشد و پیامد این دیدگاه اینکه نبایستی از مرگ هراسید، زیرا پس از مرگ، ما دیگر آگاهی نداریم، مرگ برای ما نیست. اپیکورگویا آگاهی انسان را در دایرهی زندگی تعریف میکند و پس از مرگ و یا پایان مرگ را پایان آگاهی انسان تلقی مینماید. 3- اخلاق: لذتگرایی عقلانی: مهمترین بخش فلسفهی اپیکور همین نظریهی اخلاقی اوست چه اینکه میگوید: « لذت حقیقی یعنی پرهیز از درد، ترس، اضطراب و درواقع سه نوع میل را از هم متمایز میکند. برای مثال میگوید: غذا و سرپناه باید تأمین شود و این دو ضروری و طبیعی است و بازمیگوید: خوراکهای گرانقیمت اگرچه لذتآورند اما ضروری نیستند و اینها نیز غیرضروری و طبیعی به نظرمیآیند و نظر آخرش این است که شهرت، قدرت و ثروت زیاد باشد اما نباید به جد دنبال شوند که درواقع این سه مورد را غیرطبیعی و غیرضروری در زندگی میداند و فضیلتها را بهمانند اعتدال، خرد و شجاعت را ابزارهایی میداند برای نیلِ به لذت پایدار. ۴- الهیات: نفی خدایان مداخلهگر: اپیکور وجود خدایان را انکار نمیکند اما آنان را بیتفاوت نسبتِ به جهان انسانها میداند که این خدایان همان خدایانِ وهمی و غیرواقعی و انتزاعی هستند و میگوید:« خدایان درجهانی جدا زندگی میکنند و درکارِ انسانها دخالت ندارند و ترس از خدایان امری بیهوده است. مهمترین آموزهی اپیکور به جامعه این است: « تا وقتی ما هستیم مرگ نیست و وقتی مرگ هست ما نیستیم.» و شاید مهمترین چارچوب و پارادایم فکری و مبانی نظری اپیکور در همین جملهی قصار آن خلاصه میشود. وی دوستی را بزرگترین سرچشمهی شادی میداند و زیستن پنهان کارانه را درواقع دوری از شهرت، قدرت وزندگی سیاسی میپندارد و ساده زیستی، خویشتنداری و قناعت را بر تجملات برتر میانگارد بهنحویکه این نوع تفکر را از «دیوژن» به ارث برده است؛ بنابراین فلسفه ی اپیکور در زمان خود محبوبِ عامه بود و بعداً توسطِ فیلسوفانِ رواقی، افلاطونی و مسیحیان موردانتقاد قرار گرفت اما اندیشهی آن توانست در بطن جوامع جهانی جا بیفتد و خودش را بهخوبی تصویر نماید بهطوریکه «لوکریتوس» شاعر و فیلسوفِ رومی در کتابِ « در باب طبیعتِ اشیاء» دیدگاههای این فیلسوف شهیر و خوشفکر را بسط داد و در دوران نوزایی، با کشف دوبارهی آثار او، تفکر اپیکوری مجدداً شکوفا و درخشان شد. از این منظر معنای واکاوی لذتگرایی عقلانی، هستی باوری مادی و نفی ترسهای متافیزیکی از دریچهی اجتماع و سیر زمان و مکان قابلبحث و تعریف است ضمن اینکه لذتگرایی و یا رهایی از ترس و درد و رسیدن به آرامش روان بستگی به نوعِ تفکر افراد دارد یعنی میخواهم بگویم که این افراد در چه فرهنگ و باورداشتهایی بزرگ شدند و به چه نوع لذایذی تصادم داشتهاند. ممکن است درد برای یک شاعر خوشایند باشد و یا تجربهی زیستهی آن باشد که وقتی شاعر گامِ در دردمندی میگذارد این دردمندی تبدیل به لذتگرایی شود لذا مفاهیم رابطهی عمیق و عتیقی با زیستِ تجربی افراد دارند. رویکردِ یک ثروتمند به لذتگرایی با رویکردِ یک فقیر فرق میکند. ثروتمند آرامش را در پول و رفاه و آسایش و آرامش و احترازِ از درد و اجتنابِ از رنج میداند اما فقیر با فقر و تنگدستی بزرگشده است و اصولاً رنج نامِ مستعار اوست و حتی اگر از فقر نیز فاصله بگیرد باز این فاصله بهمنزلهی جدایی نیست. من اصولاً هستی را نه در لذت حسی یا ترس متافیزیکی، بلکه در گسستهای درونی، رهایی از بندهای مفهومی و زایش معنا در بستر تضادها میدانم. جهانبینی من نوعی جهانبینی چندجانبه است که در جانبهگیهای این جهانبینی معانی شکل میگیرند اگرچه تمایل و گرایشی به اگزیستانسیالیزم اجتماعی دارم اما لذت و رنج از نگاه این قلم میتواند متفاوتتر باشد. اپیکور لذت را خیر نهایی میداند اما من با نوعی ناامیدی روشنگرانه، رنج را نیروی اصلی هستی میدانم. لذت، مفهومی فرعی است در برابر حقیقتی که با رنج آشکار میشود. در شعرهای من لذت هرگز بدونِ سایهی مرگ، خاطرهی تبعید و طعم شکست معنا ندارد برخلاف اپیکور که لذت را با آرامش روان پیوند میدهد. من لذت را مسخشده در گرسنگی معنا میبینم جایی که رنج، نه صرفاً امری ناخواسته، بلکه ضرورتی برای زایش تفکر است. من با فریاد زاده شدم/ نه با لبخند یک مفهومِ تکراری/ با درد آفتاب/ با خیابانی که معنای بیابان را میفهمد. اپیکور میگوید: « مرگ برای ما نیست اما من معتقدم که «مرگ همیشه هست/ حتی در نفسِ یک تولد…» من برخلاف اپیکور که مرگ را پایان بیاحساسی میداند مرگ را رشتهای فلسفی از حیات تلقی میکنم. من دوستی و انزوا را از منظر لذت نمیبینم بلکه از منظر شکاف و آینهگی فهم میکنم. اپیکور از سیاست دوری میکند و شعارش «پنهان زندگی کردن» است ولی من در عین پنهان زیستی، نقد اجتماعی بیپردهای دارم و شاعر حاشیهها هستم اما حاشیه را مرکز حقیقت میدانم: « در آینهی سیاست / تصویر هیچ کلمهای پیدا نیست/ جز لکههای خونِ نقطههایی / که در پارگیهای تاریخ فریاد میکشند/ میکشند / این روزها/ خیلی از ویرگولها سکوت را بردوش میکشند! بنابراین در یک جمعبندی کلی دیدگاهِ اپیکور را میتوان فلسفهی آرامش در سایهی خرد دانست امانگاه من فلسفهی ناآرامی درآینهی رنج است. من بیشتر در جستوجوی آگاهی از تضادها، رهایی از فریبها و معنا بخشی به زخمهایم و به لذتِ نبودن درد فکر نمیکنم بلکه به آگاهی از حضور درد میاندیشم. شما تصور کنید که به ۴۰۰ سال پیش رفتهایم و یک گفتگو فیمابین اپیکور و عابدین پاپی (آرام) در حال انجام گرفتن است و گفتوگو نه صرفاً بازتابی از تاریخ، بلکه تجسم دو نگاه متفاوت به زیستن، مرگ، معنا و رهایی است. مثلاً صحنه غاری ساده در آتن باستان است که نور خورشید بر سنگها افتاده و سایهی نورخورشید نیز به دامان غار راهیافته و تقریباً هوا معتدل و دلانگیز و اپیکوری است و گویی سکوتی میان دو اندیشهور حکم فرماست: اپیکور: « ای مسافر دوردست معنا/ ما آمدهایم تا آرامش را با لذت برابر کنیم/ زندگی، سادهتر از آن است که رنجش را فلسفه کنیم / ترسها را دور بریز، مرگ را نیندیش / زیستن را مزه کن…/ با دوستانت بنشین، بخند، بخواب و بخوان.» عابدین پاپی: «ای معمار لذت سنجیده/ تو بر حاشیهی رنج، گُلِ آرامش زدهای/ تا شاید زخمی نماند/ اما من/ در دل همان زخم، خانهای از معنا ساختهام/ تو میگویی: « مرگ برای ما نیست» / اما من/ هر شب در آینهی شعرم که نوشتهام/ ردی از مرگ را دیدهام که از نفسهایم عبور میکند.» اپیکور: « اما رفیق تاریکی/ چرا آنقدر بر رنج متمرکزی؟/ آیا نمیشود به آسودگی، فضیلت گفت؟ آیا طبیعت، در سادگیاش، راههایی را ننشانده؟» عابدین پاپی: « آسودگی را دوست دارم/ اما نه آسودگیای که از نادانی زاده شود/ خرد، اگر رنج را در خود دفن کند/ دیگر خرد نیست، بلکه عافیتطلبی ست/ برای من/ رنج صحنهی تئاتر حقیقت است/ و مرگ، نه پایان / بلکه آغازی ست که زبان ندارد/ اما هست.» اپیکور: پس تو، مرگ را مسلماً میدانی؟/ نه چون جسم میمیرد / بلکه چون معنا در آن فرومیریزد؟» عابدین پاپی: « دقیقاً / مرگ، برای من/ سکوتی ست که واژهها را در خود میبلعد/ اما هنوز / از حنجرهی شعر، پژواک دارد/ تو میگویی: «پنهان زی» / من اما/ در متن همین پنهانی / فریاد را آموختهام.» اپیکور: «پس در جهان تو / لذت راه نیست؟» عابدین پاپی: « لذت هست/ سیب هست/ اما نه آن لذتی که درد را فراموش کند/ نه آن سیبی که دورتر از درخت ایستاده است/ بلکه آن لذتی که از دلدرد زاده شود/ لذت من/ لحظهای ست که یک جمله / جای زخم را روشن میکند.» لذا آنچه از دلِ این گفتوگو استخراج میشود اینکه اپیکور نمایندهی آرامش، سادگی، عقلانیت و لذت حسابشده است اما من نمایندهی رنج، معنا، زبان و آگاهی از تناقضاتِ هستی اما در چند چیز مشترک هستیم و آنهم: « آزادی انسان در برابر ترس و آگاهی انسان در برابر هر مفهومی که میتواند روح آن را بخنداند.» و هر دو گریه را دوست داریم اما من برای جامعه گریهها را میخندانم و او تنها به لبخندِ یک خنده توجه دارد؟!