چندبار این بخت را داشته ایم که در طول زندگی سیاسی و فعالیت های اجتماعی انسانهای زیبا ببینیم؟ انسانهایی که جدا از اندیشه و تفکر سیاسی شان، روحیاتی تحسین آمیز، رفتاری صمیمانه و شجاعتی مثال زدنی داشته اند؟ بر عهد خود باقی مانده اند، خوش قول بوده و زمان شناس؟ از مرزهای سخت سیاسی گذشته اند و به دوستی و مهر بهایی هم ارز اندیشه و عقیده داده اند؟ چرا هنوز که هنوز است یاد مرتضا کیوان زنده است؟ از او نویسنده های بهتر و شاعران به نام تر و منتقدان تیزبین تر به عرصه آمده اند، اما مرتضا کیوان پس از ۷۱ سال که از شهادتش می گذرد گویی هنوز زنده و جوان به ما لبخند می زند و برای زندگان نور و نیرو می فرستد…شاید این همان اثری باشد که سعید رهنما در یادداشتش در جستجوی آن است: برنامه کافی نیست، وجهه چپ باید بازسازی شود!
لشک کولافسکی ضدچپ در مقدمه کتاب سه جلدی اش در نقد- و البته بیشتر نفی مارکسیسم- به جوانی خودش نیز اشاره می کند که عضو حزب کمونیست بوده و علت پیوستن اش را به این حزب با این کلمات توصیف می کند (نقل به مضمون): «روزگاری که من به حزب کمونیست پیوستم، شجاعترین و زیباترین انسانها به حزب کمونیست می پیوستند». بسیاری از مبارزان دهه ۱۳۵۰ – که شانس همصحبتی با آنها را داشتم-برای من تعریف کرده اند که امروزه شاید تفکرشان عوض شده باشد، اما نمی توانند یاد پاک امیرپرویز پویان و بیژن جزنی و…را از ذهنشان پاک کنند و در برابر توهین های ژورنالیست زرد ساکت بنشینند.
این ها را گفتم که بگویم در سی ساله حضورم در عرصه اجتماعی، در میان هم نسلانم، معدود انسانهای زیبا دیده ام. برخی از آنها در اردوگاه چپ تعریف نمی شدند. یکی از این انسانهای زیبا بهاره هدایت بود. من در مطلبی که ۱۷ سال پیش در همین اخبار روز نوشتم، شرح دستگیری دانشجویان چپگرا را در پاییز ۱۳۸۶ دادم. در آن پاییز ترسناک که این دوستان را به انذار محمد قوچانی دستگیر کرده بودند، هیچ یک از روزنامه های اصلاح طلب حاضر نبودند حتا خبری از ۶۰ دانشجوی زندانی منتشر کنند. من به هر دری می زدم تا صدایی برای آزادی آنها بلند کنم. تنها کسانی که به من یاری کردند بهاره هدایت و عبدالله مومنی بودند. آنها مرا به اصلاح طلبان نامدار متصل می کردند و همچنین سعی می کردند در مراسم مختلف از این دانشجویان زندانی نام ببرند. در آن روزها شبکه های اجتماعی و رسانه های تصویری چون بی بی سی فارسی هنوز به منصه ظهور نرسیده بودند و بی خبری و بی صدایی زندانیان سیاسی می توانست معادل سربه نیست شدن آنها باشد. بهاره هدایت، نه تنها به ما کمک می کرد تا به روزنامه نگاران و اصلاح طلبان وصل شویم بلکه به یکی از دوستان گروه داب (دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب) در مراسم ۱۶ آذر دفتر تحکیم تریبون داد تا از دستگیری دانشجویان بگوید و زخم زبان لیبرال ها! را به جان خرید. در زمانه ای که همه رو می پوشاندند او گفت «دفاع از دانشجویان زندانی- با هر عقیده ای- وظیفه من است». صدایش این گفته منتسب به ولتر را تداعی می کرد که «من حاضرم جانم را بدهم تا مخالفم بتواند سخن اش را آزادنه بیان کند» و این معنای آزادیخواهی است… آری او لیبرال بود اما وفادار به هسته اصلی اندیشه لیبرالیسم که آزادی بیان و فعالیت بود.
در تمامی سالهای بعد، سالهای زندان نیز این رویکرد اصلاح طلبی- لیبرالی اش را داشت؛ با حفظ پرنسیپ های اخلاقی. او مخالف انواع سلطنت، مخالف اقتدار فردی و ایدئولوژیک بود و به خاطرش هزینه می داد و زندان می کشید. اما پس از انقلاب زن زندگی آزادی رویکرد او تغییراتی شگرف کرد. اولین بار در رسانه پارسی، گرایش های ایرانشهری-پهلویگرایش را نشان داد. اکنون نیز که با این نامه و فحاشی به میرحسین موسوی همه ما را در تلخی یک سرنوشت محتوم باقی گذاشته است…
و من دریغ می خورم از آن جان زیبا که این چنین تباه شد و می اندیشم که تا چه حد قصور از ماست؟ تقریبا نیمی از زندانیان بند زنان در اوین از رفقای چپگرای ما هستند، بسیاری دیگر نیز از زنان روشنفکر و روشن اندیش این جامعه هستند. اینکه آنها نتوانسته اند در همنشینی با بهاره هدایت او را به سمت اندیشه های ترقیخواه بکشانند، البته که قصور ماست. روزگاری بچه مسلمانهای زندان قصر و اوین حق نداشتند با مارکسیستها حرف بزنند یا کتابها و مطالب آنها را بخوانند. چون روحانیون قشری می دانستند که در برابر چپ چیزی در چنته ندارند و بهتر این است که هوادارن شان کور و کر بمانند. اینکه دختری با رویکردهای مترقی، به چاه سلطنت طلبی و لمپنیسم سقوط کند، نشان از این دارد که وجهه اندیشه های چپ در ایران دیگر جذابیت سابق را ندارد. اینکه هر روز یکی از رزمندگان جنبش چپ به صورت سینه خیز یا علنی به درگاه پهلوی می رود و عتبه را می بوسد، باید زنگ خطری برای کسانی باشد که به فکر فردای مردمان این مرز و بوم هستند. سقوط بهاره هدایت بیش از آنکه یک سقوط فردی باشد، گواهی بحران در جنبش چپ است…