در سال‌های اخیر، هم‌زمان با فرسایش امید اجتماعی و تشدید بحران‌های سیاسی، نوعی مهندسی رسانه‌ای آرام و بی‌صدا در ایران شکل گرفته است؛ مهندسی‌ای که نه با شعار، بلکه با تغییر قاب‌های ادراک، جای مبارزهٔ واقعی را می‌گیرد. این مهندسی، پیش از آن‌که بر خیابان اثر بگذارد، بر ذهن اثر می‌گذارد؛ پیش از آن‌که ساختار سیاسی را هدف بگیرد، ساختار فهم را نشانه می‌رود. و درست از همین‌جا است که عاملیت مردم، آهسته و بی‌آنکه دیده شود، تضعیف می‌شود.

در علم سیاست، رهبری سیاسی از دل ساختار برمی‌خیزد، نه از دل چهره‌ها. رهبر کسی است که پایگاه اجتماعی سازمان‌یافته داشته باشد، نه صرفاً محبوبیت لحظه‌ای؛ نمایندهٔ تکثر جامعه باشد، نه یک بخش خاص؛ مشروعیتش از پایین بیاید، نه از رسانه یا کمیته‌های نمادین؛ و توان سازمان‌دهی و شبکه‌سازی داشته باشد، نه صرفاً توان دیده‌شدن. اپوزیسیون ایران اما بسیار متکثر است. هیچ‌یک از جریان‌های اصلی—از جمهوری‌خواهان تا چپ‌ها، فمینیست‌ها، فعالان کارگری، تشکل‌های صنفی، دانشجویان و گروه‌های قومی—به‌طور جمعی زیر چتر یک فرد قرار نگرفته‌اند. این یعنی از نظر ساختاری، هیچ فردی رهبر کل اپوزیسیون نیست. این نه قضاوت است و نه تخریب؛ یک توصیف علمی است.

در چنین فضایی، نوستالژی طبقاتی به‌سرعت فعال می‌شود. بخشی از این نوستالژی ریشه در تجربهٔ زیستهٔ نسلی دارد که—حتی زیر دیکتاتوری—با دولتی روبه‌رو بود که منطق ادارهٔ کشور داشت. گذار از آن دولت متعارف به دولتی ایدئولوژیک که کشور را پایگاه می‌بیند و ملت را امت، شکافی عمیق در حافظهٔ جمعی ایجاد کرده است. همین شکاف است که هر چهرهٔ تازه‌ای را که وعدهٔ بازگشت به نظم و اداره بدهد، موقتاً به مرکز توجه می‌برد. اما این محبوبیت، جایگزین سازمان‌دهی سیاسی نمی‌شود؛ تنها بازتولید همان ذهنیت دیرپای «جست‌وجوی منجی» است. ابژهٔ اقتدار عوض می‌شود، اما ساختار ذهنی ثابت می‌ماند.

در کنار این زمینهٔ ذهنی، مهندسی رسانه‌ای از ابزار دیگری نیز بهره می‌گیرد: ساختن کمیته‌ها و شوراهایی که در ظاهر «نهاد» نامیده می‌شوند، اما در واقع چیزی جز پوسته‌ای نمادین نیستند. این ساختارها نه قدرت قانونی دارند، نه اختیار اجرایی، نه سازوکار پاسخ‌گویی، نه شبکهٔ اجتماعی. نهادهایی‌اند که تنها در سطح تصویر وجود دارند، نه در میدان عمل. برای واقعی جلوه دادن این پوستهٔ توخالی، گاهی نام یک شخصیت شناخته‌شدهٔ بین‌المللی را بر فراز آن می‌گذارند؛ گویی با افزودن یک نام معتبر، می‌توان ضعف ساختاری را پنهان کرد. اما این تنها انتقال اعتبار است، نه انتقال قدرت. نهادسازی نمایشی است: ساختن تصویر یک ساختار سیاسی، بدون وجود ساختار واقعی.

در چنین فضایی، «نمایش تکثر» نیز به بخشی از مهندسی رسانه‌ای تبدیل می‌شود. افرادی با عنوان «نمایندهٔ کرد»، «نمایندهٔ لر» یا «نمایندهٔ ترک» معرفی می‌شوند، بی‌آنکه معلوم باشد چه کسی آن‌ها را انتخاب کرده و چه شبکه‌ای پشت آن‌هاست. این تکثر، تکثر واقعی نیست؛ تکثری است که از بالا ساخته می‌شود تا تصویر کامل شود، نه تا واقعیت جامعه بازتاب یابد.

از سوی دیگر، باید میان بسیج توده‌ای و سازمان‌دهی سیاسی تفاوت گذاشت. تظاهرات بزرگ—چه در داخل و چه در خارج از کشور—نشانهٔ نارضایتی‌اند، نه نشانهٔ سازمان‌دهی. بسیج توده‌ای محصول موج رسانه‌ای، خشم عمومی و هیجان لحظه‌ای است؛ اما سازمان‌دهی سیاسی محصول ساختار، شبکهٔ پایدار، تقسیم کار و پاسخ‌گویی است. موج می‌آید و می‌رود؛ اما ساختار است که در لحظهٔ گذار تعیین‌کننده می‌شود. تجربهٔ گذارهای موفق جهان—از لهستان تا آفریقای جنوبی—نشان می‌دهد که رهبری پایدار از دل شبکه‌های مدنی برمی‌خیزد، نه از دل رسانه. رهبری درون‌زا، جمعی و پاسخ‌گوست که می‌تواند گذار را به سرانجام برساند، نه چهره‌سازی رسانه‌ای.

فرهنگ سیاسی هر جریان نیز فقط از رهبر نمی‌آید؛ از رفتار هوادارانش هم دیده می‌شود. وقتی مخالفان سیاسی با عباراتی تحقیرآمیز یا جنسیت‌زده خطاب می‌شوند، این نشان می‌دهد که آن جریان چقدر با تکثرگرایی و فرهنگ دموکراتیک فاصله دارد. اگر کسی بگوید «این فقط نظر شخصی من است»، مسئله حل نمی‌شود؛ چون فرهنگ سیاسی دقیقاً از همین رفتارهای فردی قابل مشاهده است.

اما شاید مهم‌ترین بخش این معماری پنهان، رسانه‌هایی هستند که با بودجه‌های غیرشفاف و پیوندهای بیرونی، سال‌هاست آرام‌آرام زمینهٔ ذهنی جامعه را برای پذیرش نقش‌آفرینی نیروهای خارجی آماده کرده‌اند. این رسانه‌ها نه با تبلیغ مستقیم، بلکه با عادی‌سازی حضور قدرت‌های بیرونی، با برجسته‌کردن «حمایت» و «همراهی»، و با بازنمایی آن‌ها به‌عنوان بازیگران خیرخواه، قاب ادراکی تازه‌ای می‌سازند. در این قاب، دخالت بیرونی نه دخالت، بلکه «ضرورت» جلوه می‌کند؛ نه تهدید، بلکه «راه‌حل».

در چنین لحظه‌ای است که ذهن جمعی به نقطهٔ استیصال می‌رسد؛ لحظه‌ای که مردم احساس می‌کنند «کاری از دست خودشان برنمی‌آید» و «کسی باید بیاید و کاری بکند». این لحظه، در حافظهٔ فرهنگی ما تصویری آشنا دارد:

شهر خالی‌ست ز عشّاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

این بیت، آینهٔ ذهنیتی است که پروپاگاندا بر آن سوار می‌شود. پروپاگاندا حافظ را ابزار نمی‌کند؛ بلکه از ذهنیتی استفاده می‌کند که قرن‌هاست در فرهنگ ما رسوب کرده: انتظار برای منجی بیرونی. وقتی مردم از خود ناامید می‌شوند، «مردی که از طرفی بیاید» طبیعی جلوه می‌کند. و این همان لحظه‌ای است که مهندسی ادراک، کار خود را می‌کند.

اما واقعیت، همیشه با روایت همراه نمی‌شود. در لحظهٔ مداخله، همان قدرتی که در روایت رسانه‌ای در نقش ناجی ظاهر شده بود، زیرساخت‌های حیاتی مردم را هدف می‌گیرد: نیروگاه‌ها، پالایشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، کارخانه‌ها، پل‌ها و جاده‌ها. این‌ها متعلق به مردم‌اند، نه به حاکم. و اینجاست که جامعه درمی‌یابد تلاقی منافع، واقعی نبود؛ ادراکی بود. «دوستی» بیرونی، محصول پروپاگاندا بود، نه واقعیت.

گاهی گفته می‌شود که برای جلوگیری از نفوذ بیرونی باید به هر نیروی داخلی— اگر ایدئولوژیک و سرکوبگر باشد—چسبید. اما تجربهٔ مردم ایران نشان داده است که این دولت هیچ مزیتی بر نیروی خارجی ندارد؛ دولتی که به جای ملت، امت ساخته، به جای وطن، پایگاه دیده، و به جای توسعه، رؤیای گسترش حکومت اسلامی را دنبال کرده است. فروپاشی این ایدئولوژی برای جامعه کمبود نیست؛ رهایی است. اما خطر از جای دیگری آغاز می‌شود: از خلأیی که پس از فروپاشی می‌ماند. ساختارِ جایگزین، محصول کار جمعی و کنش مشترک ملی است، نه محصول آلترناتیو رسانه‌ای فردمحور؛ و اگر دولت ایدئولوژیک برود اما ساختاری که از دل جامعه برخاسته باشد شکل نگرفته باشد، نه از تاک نشان می‌ماند و نه از تاک‌نشان. دولتی که می‌ماند، پوسته‌ای است بر ویرانه‌ها؛ نه توان ادارهٔ کشور دارد و نه ارادهٔ بازسازی. و جامعه‌ای که درگیر نان و سقف و داروست، آزادی را نه از سر بی‌میلی، بلکه از سر بی‌نیرویی از دست می‌دهد. این همان جایی است که پروپاگاندا می‌خواست ما نبینیم.

اسماعیل لیاقت

مارس ۲۰۲۶

print