جنگ ایران و طرح ضدچینی عبدالرحمان الراشد
تاجران شایعه و نظریهپردازان توطئه، همانند تاجران جنگ، از ترسها و نگرانیهای مردم تغذیه میکنند. با شلیک نخستین گلوله در این نبرد، مجموعهای از نظریهها مطرح شد. یکی از مهمترین آنها این است که این جنگ چیزی جز یک طرح راهبردی آمریکا علیه چین برای کنترل نفت خلیج و مسیرهای دریایی آن نیست. نظریه دوم میگوید ترامپ، منطقه را درگیر جنگی ویرانگر کرده و در نهایت خواهد گریخت و کشورهای خلیجی را با سرنوشت خود تنها خواهد گذاشت.
گروهی دیگر نیز بر این باورند که نتانیاهو، ترامپ را در این بحران گرفتار کرده و در نهایت هر دو از رویارویی خواهند گریخت. نظریه سومی هم مطرح است که میگوید این جنگ برای اعطای نقشی منطقهای به اسرائیل و در نهایت حذف «آرمان فلسطین» به راه افتاده است.
همه این تئوریها قابل بحث هستند و حقیقت آمور، قطعی نیست. اما چرا حقیقت نمیتواند سادهتر از این تئوریپردازیها باشد؟
جنگ علیه ایران نتیجه سالها تنش و درگیریهای غیرمستقیم است و عجیب نیست که این روند در نهایت به جنگی آشکار برای تغییر نظام یا محدود کردن توانمندیهای آن بینجامد.
در عین حال، نظریههای مطرحشده از سوی تحلیلگران اغلب متناقضاند. برای دههها گفته میشد که نوعی «همکاری پنهان میان اسرائیل و ایران» وجود دارد؛ ادعایی که امروز جنگ عملاً آن را بیاعتبار ساخت. حجم دشمنی میان دو کشور اکنون آشکار شده؛ بهگونهای که اسرائیل ایران را بیش از مجموع حملاتی که در جنگهایش با کشورهای عربی انجام داده، هدف قرار داده است.
از سوی دیگر، سالها از سر تردید یا انکار گفته میشد: چرا با وجود این همه دشمنی، آمریکا به ایران حمله نمیکند؟ اکنون واشینگتن دقیقاً چنین کاری انجام میدهد، پس چرا باید از آن شگفتزده شد؟
رایجترین نظریه، بهویژه در میان جمعی از روشنفکران، این است که این جنگ بخشی از رقابت راهبردی آمریکا و چین است و هدف واشینگتن، تسلط بر منابع انرژی و مسیرهای دریایی آنها برای جلوگیری از سلطه رقیب خود، پکن، بر این منابع است.
این نظریه از دل متدولوژی علوم سیاسی بیرون آمده و با سناریوهای رایج در بازی قدرتهای بزرگ نیز ناسازگار نیست.
با این حال، تنها ایراد آن این است که ایالات متحده در حال حاضر نیز عملاً بر مسیرهای دریایی در اقیانوسها و حوزه خلیج هژمونی داشته و در دریا و خشکی، پایگاههای نظامی گستردهای در اختیار دارد.
افزون بر این، آمریکا بر صنعت نفت و زنجیره حرکت آن از بالاترین سطح—از شرکتهای نفتی گرفته تا قطعات یدکی و خدمات بیمه—سیطره دارد. همچنین این کشور از طریق ارز معاملات نفتی که عمدتاً با دلار انجام میشود، نفوذی گسترده اعمال میکند؛ ابزاری که میتوان آن را حتی خطرناکتر از یک ناو هواپیمابر دانست.
در مقابل، چین نه پایگاه نظامی در این مناطق دارد، نه ناوگان دریایی گسترده و نه شرکتهای تولید یا انتقال نفت. تنها مقدار اندکی از نفت با واحد پول «یوان» معامله میشود. بنابراین، سیطره در این مناطق و زیرساختهای حیاتی آن تقریباً بهطور کامل در اختیار آمریکاست. در چنین شرایطی این پرسش مطرح میشود که چرا باید برای تسلط بر چیزی که پیشاپیش تحت کنترل است، جنگی آغاز شود؟ برای جنگ علیه ایران دلایل متعددی وجود دارد، اما یک هدف اصلی نیز مطرح است.
مهمترین انگیزه، افزایش خطر ناشی از سیاستهای تهران است؛ از برنامه هستهای گرفته تا موشکها و شبکه شبهنظامیان فرامرزی. آمریکا معتقد است که این تهدید باید مهار شود. از نگاه واشینگتن، هدف جنگ، محدود کردن خطر ناشی از نظام ایران است.
خطر نظام ایران برای اسرائیل قابل توجه است، اما این خطر برای کشورهای خلیجی و مشرق عربی حتی بزرگتر است. اسرائیل از توان بازدارندگی بسیار بیشتری نسبت به کشورهای عربی برخوردار است؛ مهمترین عامل بازدارنده، چتر هستهای است که در صورت رسیدن تهدید به سطحی وجودی، میتواند ایران را از نقشه جهان محو کند. علاوه بر این، اسرائیل از حمایت امنیتی ایالات متحده نیز برخوردار است.
نکتهای که بسیاری به آن توجه نمیکنند این است که در چنین شرایطی کشورهای خلیجی بیشترین سود را از محدود شدن قدرت ایران میبرند؛ زیرا این کشورها نه ابزار بازدارندگی راهبردی را در اختیار دارند و نه از حمایت امنیتی قطعی آمریکا برخوردارند.
آیا واشینگتن به دنبال کنترل منابع انرژی و مسیرهای دریایی برای مقابله با رقیب خود، چین، نیست؟ پاسخ مثبت است؛ اما نه به مفهومی ساده زیرا رقابت میان قدرتها بیشتر شبیه بازی شطرنجی در مقیاس نقشه جهان است.
بهتر است زمانی که از طرحی برای سلطه بر منابع انرژی و مسیرهای دریایی سخن گفته میشود، این عبارات در چارچوب گستردهتر آنها قرائت شوند.
رقابت میان چین و آمریکا بهویژه در آسیا و آفریقا بهشدت جریان دارد. اما این موضوع با تهدیدهایی که نظام ایران برای منطقه و جهان ایجاد کرده و به نقطهای رسیده که واشینگتن مهار و بازدارندگی آن را ضروری میداند، متفاوت است.
رقابت میان دو قدرت بزرگ بر سر منابع، بازارها و فناوری بسیار شدید است؛ اما این رقابت الزاماً به معنای ورود به جنگهای شبهمستقیم نیست.
واشنگتن، برخلاف این تصور، در جریان شوک نفتی کنونی محدودیتها را کاهش داده و حتی خرید نفت ایران و روسیه توسط چین را تسهیل کرده است تا جنگ به فروپاشی اقتصادی در سطح جهان منجر نشود.
همچنین ترامپ، از چین خواسته نیروهایی اعزام کند تا در حفاظت از نفتکشها مشارکت داشته باشد؛ اقدامی که هدف آن، ناکام گذاشتن طرح تهران برای افزایش هزینههای جنگ برای جهان عنوان شده است. رقابت آمریکا با چین در بخش قابل توجهی از آن، نوعی «احتیاط راهبردی» است؛ زیرا ایالات متحده همچنان قدرت بزرگ مسلط بر حفاظت از مسیرهای انرژی به شمار میرود.
نکته قابل توجه آن است که چین که در عمل از حفاظت واشینگتن بهرهمند میشود، در عین حال بیشترین زیان را از فعالیتهای نظامی ایران میبیند؛ فعالیتهایی که باعث اختلال در عبور نفت و گاز خلیج و عراق شده و حتی برخی تأسیسات چین را هدف قرار داد.
هزینه این وضعیت برای چین بالا است؛ زیرا این کشور بزرگترین واردکننده انرژی در جهان محسوب میشود. در مقابل، ایالات متحده امروز بزرگترین تولیدکننده نفت و گاز جهان است.
اما چرا جنگ؟ واشینگتن میگوید خواستار تقویت نفوذ خود از طریق حذف خطر ایران است؛ خطری که به گفته آمریکا، منافع این کشور و امنیت متحدانش را تهدید میکند. واشینگتن تاکید دارد که هدفش جلوگیری از واردات نفت سعودی توسط چین در حال حاضر یا نفت ایران در آینده نیست.
با این حال، پیامدهای جنگ کنونی برای واشینگتن نیز سنگین است؛ بهویژه به دلیل فشارهای تورمی و تأثیر احتمالی آن بر رقابتهای انتخاباتی میان دو حزب.
بحث درباره نظریههای توطئه دنباله دارد.
منبع: روزنامه الشرق الاوسط